یادداشت 22 دی 1395 - شعر عقاب

ساخت وبلاگ

آخرین مطالب

امکانات وب

گشت غمناک دل و جان عقاب

چو از او دور شد ایام شباب

دید کش دور به انجام رسید

آفتابش به لب بام رسید

باید از هستی دل برگیرد

ره سوی کشور دیگر گیرد

خواست تا چاره ناچار کند

دارویی جوید و در کار کند

صبحگاهی ز پی چاره ی کار

گشت بر باد سبک سیر سوار

گله کاهنگ چرا داشت به دشت

ناگه از وحشت پر ولوله گشت

و آن شبان ، بیم زده ، دل نگران

شد پی بره ی نوزاد ، دوان

کبک در دامن خاری آویخت

مار پیچید و به سوراخ گریخت

آهو استاد و نظر کرد و رمید

دشت را خط غباری بکشید

لیک صیاد سر دیگر داشت

صید را فارغ و آزاد گذاشت

چاره مرگ نه کاریست حقیر

زنده را دل نشود از جان سیر

صید هر روزه به چنگ آمد زود

مگر آن روز که صیاد نبود

آشیان داشت در آن دامن دشت

زاغکی زشت و بد اندام و پلشت

سنگها از کف طفلان خورده

جان ز صد گونه بلا دربرده

سالها زیسته افزون ز شمار

شکم آکنده ز گند و مردار

بر سر شاخ ، ورا دید عقاب

ز آسمان سوی زمین شد به شتاب

گفت : ای دیده ز ما بس بیداد (عقاب گفت)

با تو امروز مرا کار افتاد

مشکلی دارم اگر بگشایی

بکنم هر چه تو می فرمایی

گفت : ما بنده ی درگاه توییم (زاغ گفت)

تا که هستیم هواخواه توییم

بنده آماده بود (bovad) ، فرمان چیست؟

جان به راه تو سپارم جان چیست؟

دل چو در خدمت تو شاد کنم

ننگم آید که زجان یاد کنم

اینهمه گفت ولی با دل خویش (زاغ با خود میگفت)

گفتگویی دگر آورد به پیش

کاین ستمکار قوی پنجه کنون

از نیاز است چنین خوار و زبون

لیک ناگه چو غضبناک شود

زو حساب من و جان پاک شود

دوستی را چو نباشد بنیاد

حزم را باید از دست نداد (حزم = احتیاط )

در دل خویش چو این رای گزید

پر زد و دورترک جای گزید (دورترک = کمی دورتر )

زار و افسرده چنین گفت عقاب

که مرا عمر حبابیست بر آب

راست است این که مرا تیزپر است

لیک پرواز زمان تیزتر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت

به شتاب ایام از من بگذشت

گر چه از عمر دل سیری نیست

مرگ می آید و تدبیری نیست

من و این شهرت و این حشمت و جاه

عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟

تو بدین قامت و بال ناساز

به چه فن یافته ای عمر دراز؟!

پدرم از پدر خویش شنید

که یکی زاغ سیه روی پلید

با دو صد حیله به هنگام شکار

صد ره از چنگش کردست فرار

پدرم نیز به تو دست نیافت

تا به منزلگه جاوید شتافت

لیک هنگام دم بازپسین

چون تو بر شاخ شدی جایگزین

از سر حسرت با من فرمود

کاین همان زاغ سیاه است که بود

عمر من نیز به یغما رفته ست

یک گل از صد گل تو نشکفته ست

چیست سرمایه ی این عمر دراز؟

رازی اینجاست ، تو بگشا این راز

زاغ گفت : ار تو در این تدبیری

عهد کن تا سخنم بپذیری

عمرتان گرچه پذیرد کم و کاست

گنه کس نه ، که تقصیر شماست

ز آسمان هیچ نیایید فرود

آخر از این همه پرواز چه سود؟

پدر من که پس از سیصد و اند

کان اندرز بد (bod) و دانش و پند

بارها گفت که بر چرخ اثیر

بادها راست فراوان تاثیر

باد ها کز زبر خاک وزند

تن و جان را نرسانند گزند

هر چه از خاک شود بالاتر

باد را بیش گزند است و ضرر

تا بدانجا که بر اوج افلاک

آیت مرگ بود پیک هلاک

ما از آن سال بسی یافته ایم

کز بلندی ، رخ برتافته ایم

زاغ را میل کند دل به نشیب

عمر بسیارش (besyarsh) از آن گشته نصیب

دیگر ، این خاصیت مردار است

عمر مردارخوران بسیار است

گند و مردار بهین درمان است

چاره ی رنج تو زآن آسان است

خیز و زین بیش ره چرخ مپوی

طعمه ی خویش بر افلاک مجوی

ناودان جایگهی سخت نکوست

به از آن کنج حیاط و لب جوست

من که صد نکته ی نیکو دانم

راه هر برزن و هر کو دانم

خانه ای در پس باغی دارم

وندران گوشه سراغی دارم

خوان گسترده ی الوانی است

خوردنی های فراوانی هست

آن چه زآن زاغ چنین داد سراغ

گندزاری بود اندر پس باغ

بوی بد رفته از آن تا ره دور

معدن پشه ، مقام زنبور

نفرتش گشته بلای دل و جان

سوزش و کوری دو دیده از آن

آن دو همراه رسیدند از راه

زاغ بر سفره خود کرد نگاه

گفت : خوانی که چنین الوان است

لایق محضر این مهمان است

میکنم شکر که درویش نیم (neyam)

خجل از ماحضر خویش نیم

گفت و بنشست و بخورد از آن گند

تا بیاموزد از او مهمان پند

عمر در اوج فلک برده به سر

دم زده در نفس باد سحر

بارها آمده شادان ز سفر

به رهش بسته فلک طاق ظفر

ابر را دیده به زیر پر خویش

حیوان را همه فرمانبر خویش

سینه کبک و تذرو و تیهو

تازه و گرم شده طعمه او

اینک افتاده بر این لاشه و گند

باید از زاغ بیاموزد پند؟!

بوی گندش دل و جان تافته بود

حال بیماری دق یافته بود

دلش از نفرت و بیزاری ریش

گیج شد بست دمی دیده خویش

یادش آمد که بر آن اوج سپهر

هست پیروزی و زیبایی و مهر

فرّ و آزادی و فتح و ظفر است

نفس خرّم باد سحر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست

دید گردش اثری زاینها نیست

آنچه بود از همه سو خواری بود

وحشت و نفرت و بیزاری بود

بال بر هم زد و بر جست از جا

گفت که : ای یار ببخشای مرا

سالها باش و بدین عیش بساز

تو و مردار تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی

گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد

عمر در گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا اوج گرفت

زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالاتر شد

راست با مهر فلک همسر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود

نقطه ای بود و دگر هیچ نبود

(شعر از مرحوم دکتر پرویز خانلری)

...
نویسنده : بازدید : 9 تاريخ : پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 16:47

close
تبلیغات در اینترنت